تبليغاتX
کتاب تبعید (کتاب المنفی)
نوشته ها و ترجمه های فرزدق اسدی (أعمال و ترجمات فرزدق الأسدي)

 

لستُ الحسين هذا ... !

o ضياء الدين شفيعي

 

 

 

o ترجمة : فرزدق الأسدي

 

[الأشعار بالفارسية]

 

(أولاً) الغريب

 

تأتي

بنحر محزوز

تقف خلف المذياع

ـ زينب هذه ليست أختي

هي بطلة قصصكم ... !

والحشود

مازالت تبكي عليك

ـ والسجاد هذا ليس ابني ... !

يستغرب الشباب :

يا له من أسلوب جديد !

     ـ لستُ الحسين هذا ... !

توقد المصابيح

و تطفأ الكاميرات .

 

إنهم قد أشاعوا

أن هذا العام

غريباً

يثير الضجة

في مواكب العزاء .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 11:56  توسط فرزدق اسدی  | 

شب هنگام ستارگان تسلیم ظلمت شدند ... آن گاه همه چیز بر ما چیره شد

 

* عبد القادر الجنابی

* ترجمه : محمد الأمین

 

دوست ساليان دور محمد الامين كه سالیانی در ایران بود و چون من از مرتزقان ترجمه بود (والبته از مرتزقان خوب آن بود) ساليان سال است که در لاهه رحل اقامت افکنده ... و نمونه ای بارز است از آن که قند پارسی نه تنها به بنگاله ... که به لاهه نیز می رود ... و برمی گردد . ترجمه ای را از کوتاه سروده های عبدالقادر الجنابی برایم اسال کرده است ؛ که در پی می آيد :

 

اشاره:

عبد القادر الجنابی در سال 1944 در بغداد دیده به جهان گشود . در دهه ی شصت میلادی شعر شاعران سیاه پوست امریکایی را به عربی ترجمه و در روزنامه ها و مجلات معتبر ادبی منتشر کرد .

الجنابی در سال 1970 به انگلستان سفر کرد و پس از دو سال اقامت در لندن به پاریس رفت و در آن جا مقیم گشت . در ادامه ی تلاش های فرهنگی اش سردبیری مجله های متعددی را به زبان های عربی ، فرانسوی و انگلیسی به عهده گرفت . در زمینه ترجمه نیز شعرهای  بودلر ، سلان و رنه شار را به عربی برگرداند ، و اخیراً دائرة المعارف شاعران سورئال جهان را به عربی ترجمه و منتشر کرده است . او سردبیر بخش فرهنگى پایگاه خبرى "ایلاف" است .

نام برخی از مجموعه شعرهای وی چنین است : فضای آزاد زبان ، چه گونه به تو باز گردم ... واین اثر تیشه ی توست ، شکار از پا افتاده ، مردگانی را که باید کشت ، چیزی از این قبیل و THE NILE OF SURREALISM.

 

چه قدر زیباست كه مغز دچار شكستی شود  مشابه شكست در ساختار زبان

**

صدای گردش قلم گویی كه ناله ی اندیشه ای است كه زیر آن له شده است

 **

هریك از حواس ما شبی منحصر به خود دارد  ، و سهمی از رؤیا

 **

متوجه نشدم كه در حال نوشتن هستم ... بر گداخته های آب ... هنگام كه چراغ خاموش بوده است

**

كی  ابرها خواهند دانست  که شامل باران اند

**

بارها  تا بالكن در تعقیب پاسخ های گریزان بودم ، آن گاه نگاهم به خیابان افتاد ، تاریك بود  ، و افریقایی های بی دندان از آن عبور می كردند

**

گنگی ... كه انگشتانش با صدایی بلند سخن می گویند

 **

پرسه زدن در شب ، چهره ی گدایی را كه در درون ماست  فاش می كند

**

گرما تشنگی یخ است ، دود عرق آتش است

**

قیامت : میوه هایی كه از آن درخت طلوع می كند .


+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 12:0  توسط فرزدق اسدی  | 

با کسب آمرزش از ارواح بلند موریتاکه ، سهراب سپهری ، سید حسن حسینی و جورج اورول ! *

مردی از اصل افتاد

باز برجست و سر اسب نشست

گردن اسب شکست !

* تحشيه : هایکوی معروف یکی از هایکوسرایان بزرگ ژاپن حضرت "موریتاکه" را که به خاطر دارید (برگی از شاخه فتاد / باز برجست و سر شاخه نشست / آه ... این شاپره بود !) ... و گویند اين ترجمه ی آهنگين ماندگار را حضرت سهراب سپهری به ادبیات ما افزوده است .  باب این شیوه ی نگاه را نیز شاعر مرحوم حضرت سیدحسن حسینی در "نوش‌داروی طرح ژنریک" به فراخی به روی ما گشود ... و دست آخر ... در رمان مدرسه ای "قلعه ی حیوانات" اثر مستطاب حضرت جورج اورول مرحوم ... شخصیت اسبی به نام "باکستر" را داریم که نماد ملت است .... از اول تا آخر کار خوک ها و غیر خوک ها آن قدر از او سواری می گیرند و بار بر گرده اش می نهند که ... و عاقبت الامر وقتی پیر و فرتوت می شود از بدنش نیز نمی گذرند و او را با پای خود به کارخانه ی صابون پزی می فرستند ... و او در لحظات آخر متوجه می شود که ... می رود تا تبدیل به صابون بشود !

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 8:25  توسط فرزدق اسدی  | 

 

«سنگ سروده ها»

 

o محمود البریکان

 

 

o ترجمه : فرزدق اسدی

 

 

[این ترجمه پیش از این در روزنامه "اطلاعات" (صفحه بشنو از نی ) به تاریخ 06 شهریور 1375 به چاپ رسیده است] 

 

(1)

عقربه ای بزرگ

برای آفتاب کویری ...

نشانه ای ست

از شن های سرگردانی ...

پاسخی به پرسش های آب ...

سنگ گوری سترگ

با نامی ساییده شده .

 

(2)

اتفاقات عجیبی

در دل سنگ ها رخ می دهد

بلورهای نهفته ...

شعاع های پنهان ...

سطح سنگ ...

خطوط آن ...

هندسه ی ترکشین سنگ آیا

الفبای زمانه را می داند ؟

 

(3)

زیر پشنگه های دریا

با پیکر سبزش

عریان ایستاده است

آرام

آن جا که باد می تازد

و شعله های باران خاموش می گردد .

زیر سایه اش

حباب های زیبا

شست و شو می کنند

و موج برای ماه می رقصد

اما درونش ...

اندوه جاودانگی ست .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:35  توسط فرزدق اسدی  | 

 

«نسل سر‌گشته»‌ى رمان نويسان امريکايى

 

 

 o  آرتور ميسنر

 

 

 

 o ترجمه‌ : فرزدق اسدى

 

[اين ترجمه پيش از اين در "کتاب شهرزاد" ـ شماره 2 به چاپ رسيده است]

 

 

گرترود استاين در يکى از نامه‌هاى بلند خود که در اوايل سال 1920 به همينگوى نوشته است‌ از او و برخى از معاصران با عنوان «نسل سرگشته» نام مى ‌برد . او بدين وسيله براى مجموعه‌اى از نويسندگان برجسته‌ى عرصه‌ى ادبيات امريکا که پس از جنگ جهانى اول ظهور کرده‌اند و هنوز از پيش‌گامان رمان در امريکا به شمار مى‌آيند ، نامى مشخص بر‌مى ‌گزيند . از جمله‌ى اين نويسندگان ـ‌ علاوه بر همينگوى ـ مى ‌توان به ويليام فاکنر ، اسکات فيتزجرالد و جان دوس پاسوس اشاره کرد .

«نسل سرگشته» نام‌گذارى دقيقى براى اين عده نبود ؛ هم‌چنان که اين نام‌گذارى به علت حکمى که آن دوره بر خويش مى کند ، نمى ‌تواند صادق باشد . اين نام ، تصويرگر احساس نسل مذکور در آن است که نه در ميان ميراثى که بدان‌ها رسيده ، نه در سنت‌هاى اخلاقى موجود و نه در آراى سياسى رايج در ايالات متحده ى آن روزگار ،‌ تقريباً هيچ‌گونه عنصرى را که بتوانند پذيراى آن باشند  نديده‌اند . آنان مطمئن بودند که بايستى از نو آغاز کنند تا مفهوم جديدىرا از رفتارهاى انسانى خلق کنند ؛ مفهومى که خود بتوانند پذيراى آن باشند و در سايه‌ى آن زيستن را پى ‌گيرند ؛ مفهومى که آنان را قادر سازد به خاطر اهداف جامعه‌ى امريکا آن را محترم دارند . قهرمان رمان «خورشيد هم‌چنان مى ‌دمد» همينگوى مى‌گويد : «همه‌ى چيزى را که مى ‌خواستم بدانم آن بود که چه گونه بايد در اين جهان زندگى کنم ، و اگر مى توانستى اين را کشف کنى ، چه بسا همه چيز برايت واضح و روشن مى ‌شد» .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 15:19  توسط فرزدق اسدی  | 

 

" سرچی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست ! "

 

پيداست که .. کار من خبری ست . امروز برای خبر نشست اقتصادی استانبول نياز به عکس سران شرکت کننده پيدا کردم ؛ که به سبک "آن وری" ها برای شان مصطبه ای در سه پله گذاشته بودند ... و آقايان و خانم ها در سه رديف نامنظم از لحاظ کوتاهی و بلندی قد بالا رفته بودند و ... با لب خندهای ديپلماتيک شان عکس گرفته بودند .

برای سرچ عکس های خبری سايت DayLife هميشه منبع خوبی بوده است ؛ که داغی عکس هايش گاه به مرز ساعت هم نمی رسد ، و به دقيقه تايم می زند .  من را آن جا زياد می شود يافت . طبيعی بود که يکی از نخستين واژگانی که در سرچی اين چنين به ذهن شما می رسد واژه ی "Istanbul" باشد .

امروز اگر در اين سايت "Istanbul" را سرچ کنيد ... صفحه ی اول DayLife را چنين خواهيد ديد ... كه من ديدم :

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 13:18  توسط فرزدق اسدی  | 

 

 راینر ماریا ریلکه o

 آن که اکنون خانه ای ندارد ، دیگر خانه ای نخواهد ساخت
آن که اکنون تنهاست ، تنهایی اش دیری خواهد پایید
بیدار خواهد شد ، خواهد خواند ، نامه های بلند خواهد نگاشت
و در معبرهای پردرخت ، نا آرام پرسه خواهد زد ،
وقتی برگ ها در باد روان اند . 
 

 

 راینر ماریا ریلکه o

 ترجمة : فرزدق الأسديo

من لم يملک الآن بيتاً سوف لن يقيم بيتا

من يکن الآن وحيداً ستدوم عزلته طويلا

سيستيقظ ، سوف يطالع ، سوف يکتب رسائل طويلة

و سيتسکع قلقاً في الطرقات المشجرة

بينما تتطاير الأوراق . 

  

o  Rainer Maria Rilke

Who now has no house , will not build one
Who now is alone , will remain so for long ,
will wake, and read , and write long letters
and back and forth on the boulevards
will restlessly wander , while the leaves blow .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 7:30  توسط فرزدق اسدی  | 

 

أنا أخاطب الموت "هو"

 

o ضياء الدين شفيعي

 

 

 

o ترجمة : فرزدق الأسدي

 

 

 

(2)

إحتسينا الشاي

وامتلأ

جدول الكلمات المتقاطعة

لكن

كان وحده

من غادر الحانة .

 

 

(13)

حتی الشمس

والقمر

یموتان في أحضانه فجأة ...

إذ كيف لي و أنا وضّاءاً

بعد كل هذه السنين !؟

 

(26)

أذاق إخواني أحلی ابتساماته

حتی أنهم عشقوا من دون أن يهابوا

و ما زلت أنا

أتجرّع ذكراهم

كل هذه المساءات المريرة .

 

(30)

هوی العالم

وانتهت المحكمة من دون نتيجة

و لم يستطع أحد

أن يشهد

أنّه كان ظالعاً في كل جريمة قتل .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 11:0  توسط فرزدق اسدی  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 6:44  توسط فرزدق اسدی  | 

سوگ سروده ای برای حافظ شیرازی

 

 

o عبدالوهاب البیاتی

 

 

o ترجمه : فرزدق اسدی

[ترجمه اين شعر پيش از اين در مجله ی "شعر" ـ البته با ممیزی خود مجله ـ شماره ی 27 به چاپ رسيده است ]

 

 

پيش در آمد ... سوگ سروده ای برای عبدالوهاب البياتي :

همين اواخر دهمين سال گرد درگذشت عبدالوهاب البياتي را پشت سر گذاشتيم . حدود ده سال پيش فرصت ديدار او و "ترجمان"ـش بودن در دو نشست ادبی در تهران و قم فرصتی بود که غیرمنتظره پیش آمد . البته که نمی دانستیم ... ولی اواخر عمرش بود ؛ مدت کوتاهی پس از بازگشتش به دمشق خبر وفاتش رسید . بی حوصله بود . و بی اعتنا . به همه کس ؛ حتی دوستان و همراهانش . و تنگ خلق . سفرنامه ی ايرانش را بعدها هم سفرش "مدين الموسوي" ـ که بعدها سیاستمدار از آب درآمد ـ در مجله اش "القصب" نوشت  (و در آن از جمله من حقير را کمی تا قسمتی "نواخته" بود) ؛ ... يک سفر روتين ، از سر نياز ، دیرهنگام و نزدیک قضا شدن . البیاتي البته پیش تر ازآن هم به ايران آمده بود ؛ اما "پیش از انقلاب" . مرد از درون مکیده شده بود . سالیان دم خمره و سيگارهایی که پشت سر هم روشن و خاموش می شد حسابی رس او را کشيده بود . روی میز ، جلوی رویش ، همیشه دو پاکت سيگار بود . در قم بهانه جويانه به بچه های "کتاب خانه ی تخصصی ادبيات" نهيب سيگارهايش را می زد ؛ انگار می ترسيد با یک پاکت به سر ببرد . در آن سفرش کسی به یاد ندارد که لب خندی از او دیده باشد . و از همه بی اعتناتر ... به تمجيدهایی که از او می شد . و بی انگیزه به آنان که می خواستند سر حرف را با او باز کنند ... یا با او "ارتباط"ـی برقرار کنند . در هر دو نشست (والبته نشست های دیگر) از کتاب خانه اش گفت که در "جنگ خليج" به تاراج رفته بود ؛ و از جمله ترجمه ی آثارش به فارسی ... و درخواست کرد که اگر کسی ترجمه ی "چشمان سگان مرده" را که پیش از انقلاب به فارسی برگردانده شده بود به او بدهد ، او آخرین اثرش "نصوص شرقية" (متونی از شرق) را به آن فرد هديه خواهد کرد . کتاب البته در کتاب خانه ی تخصصی ادبیات بود . اما جرأت نکردم کتاب را حتی به او نشان بدهم ... یا حتی خبرش کنم که هست . چون می دانستم آن را توی جیب عریض داخل کتش می گذاشت ؛ و با خود می برد . در آن صورت باید بازخواست های رئیس را هم جواب می دادم ... او که کتاب را از "دوست"ـش عبدالوهاب البياتي دريغ کرده بود .

و اکنون به آن "دل خوشی" می انديشم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 14:49  توسط فرزدق اسدی  |